می شکند
!
!
!
از بس رنگ برنگند
!
!
!
این جماعت سیاه پوش!
_____________
ن.مهتاب
مینویسم از دل
!
!
!
از بس رنگ برنگند
!
!
!
این جماعت سیاه پوش!
_____________
ن.مهتاب
تا بالا آورد تمام اکسیژنی که از چرخه ی حیات
به یغما برده
در ازای ریه ای که تسلیم شد
به صاحبان زر و زور
در جنگی نابرابر!
پاسداشتش یک کپسول طلایی با عیار هشت گره ی جنگی!!!
_______________________
تقدیم به جانبازان شیمیایی
ن.مهتاب
صبحدم یک روز سرد پاییزی
شهر در چنگال ابر سیاهی گرفتار،
صدای غار غار کلاغان
خبر شومی مهمان ناخوانده...
سارها چون سحر شدگان گم کرده راهند
مادر به چشمان سبز کودکش خیره،
ساعتها از صبح میگذرد
اما انگار
خورشید مجوز ظهور ندارد...
مادر دلبندش را به حمام میبرد
و چون کودکی همبازی آب بازیش،
ساعت دیواری شروع به نواختن،
صدای سهمگین آوار متوقفش میکند،
یک آن مادر کودک را از آب میرباید،
و به زیر چتر حمایتش میکشد،
ضربان قلبش انگار در آنسوی زمان جاریست
در را میگشاید
آه!!!
خانه اش را باران شسته است،
بیم جان کودک یک آن رهایش نمیسازد.
یک آن صید آب میشود
در جدال با صیاد دست و پا میزند سخت.
و هر دم بر سطح آب بوسه،
ناگه رنگین کمان چوبی*
از آسمان بر زمین پل میزند،
آری معجزه است
آشنایی به یاری آمده است!!!
لحظاتی میگذرد...
با صدای ناجی به خود می آید
با ترس و لرز کودک را از خود
جدا میکند...
آه...
چشمانش بسته است...
صدای ضجه مادر فضا را پر میکند...
ناگهان کودک از خواب میپرد
و همبازی گریه مادر...
سالها گذشت...
چشمان سبز جوان میدرخشد
سبز...سبز
_________________
*نردبان
ن.مهتاب
کجاست بابک بیباک آن مسلخی پاک
کجاست حامی حیدر آن کیان برتر
کجاست سردار جنگل آن بزرگ دلاور
کجاست سردار ملی آن شاهد عینی
کجاست نادر افشار آن دُر گهربار
کجاست پردوسی پاکزاد آن خالق شاهکار
کجاست آرش کماندار آن شهره به دادار
کجاست خسروی قباد آن عادل پرداد
کجاست خسرو خوبان آن بانی ایران
کجاست کبیر ایران آن حامی ایران
کجاست آریوی برزن آن سردار بیظن
کجاست دلیر دلوار آن همیشه بیدار
کجاست ایوان مداین آن گنج خزاین
کجاست سنگ نبشته از صلح نوشته
کجاست دشت شقایق آن لشکر عاشق
______________________
ن.مهتاب
یا
مرگ تدریجی یک رویا!!!
رویای زندگی...
دیوارهایی آکنده از رد دستانی کوچک که دگر زمینی نیستند!
غنچه هایی که نشکفته پرپرند...
محوطه ای مملو از اسباب بازی،اما کو یار،کو شور بازی!؟
راهرویی با اتاقهای بیشمار...خالی از خنده های کودکانه
آه
سرد و بی روح
اولین درب نیمه باز و نگاه من که به درون خیز برمیدارد
یک تختخواب و چشمان کم فروغ کودکی
که به زردی شعله ی شمعی در برابر کوران نیستی
...
و قاب عکسی یزبا روی میز
کودکی شاداب با موهای بلند و لبخندی شیرین
این که بود؟
ناری فشرده در چنگال خرچنگ پیر،که با داس بیرحمش
خرمن موهایش را درو کرده تا ابدیت...
رخسارش مهتابی و سرد...چشمانی مات زندگی
و دستانی با خالکوبیهای بیرنگ...
نا سخن گفتن نداشت
شاید تسلیم شده و میوه ای از درخت پر بار طوبی...
_____________________
ن.مهتاب
تقدیم به کودکان سرطانی که تنها گناهشان بی گناهی بود...
چه
بیهوده
قار
قار
میکنند
در
سرای
قدیمی
متروک
!
!
!
سالهاست
منتظران
خفته اند
_________________
ن.مهتاب
نان می آورد و کودکی میفروخت
نه بهانه ی اسب چوبی و نه خواب خرس صورتی...
آه،کودکِ من
تنها کودکِ من...!
دستها پیرتر از زمان
زمان گم شد در دستانِ پر التهابِ کودکم
نه گرما نه سرما
تنها کار و کار...
آه...
پشتِ تمامِ این شبها
کودکانِ من خفته اند
که باز هم زودتر از سپیده سر میزنند...
_____________________________
ن.مهتاب
تقدیم به کودکان کار